Thursday, August 03, 2006



آیت الله العظمی محمد بهجت فومنی در اواخر سال 1334 ه.ق. در خانواده ای دیندار و تقوا پیشه، در شهر مذهبی فومن واقع دراستان گیلان، چشم به جهان گشود.
هنوز 16 ماه از عمرش نگذشته بود که مادرش را از دست داد و از اوان کودکی طعم تلخ یتیمی را چشید.
درباره نام آیت الله بهجت خاطره ای شیرین از یکی از نزدیکان آقا نقل شده است که ذکر آن در اینجا جالب می‌نماید، و آن اینکه:

پدر آیت الله بهجت در سن 16-17 سالگی بر اثر بیماری وبا در بستر بیماری می افتد و حالش بد می شود به گونه ای که امید زنده ماندن او از بین می رود وی می گفت: در آن حال ناگهان صدایی شنیدم که گفت:
« با ایشان کاری نداشته باشید، زیرا ایشان پدر محمد تقی است. »
تا اینکه با آن حالت خوابش می برد و مادرش که در بالین او نشسته بود گمان می کند وی از دنیا رفته، اما بعد از مدتی پدر آقای بهجت از خواب بیدار می شود و حالش رو به بهبودی می رود و بالاخره کاملاً شفا می یابد.
چند سال پس از این ماجرا تصمیم به ازدواج می گیرد و سخنی را که در حال بیماری به او گفته شده بود کاملاً از یاد می برد. بعد از ازدواج نام اولین فرزند خود را به نام پدرش مهدی می گذارد، فرزند دومی دختر بوده، وقتی فرزند سومین را خدا به او می دهد، اسمش را « محمد حسین» می گذارد، و هنگامی که خداوند چهارمین فرزند را به او عنایت می کند به یاد آن سخن که در دوران بیماری اش شنیده بود می افتد، و وی را « محمد تقی » نام می نهد، ولی وی در کودکی در حوض آب می افتد و از دنیا می رود، تا اینکه سرانجام پنجمین فرزند را دوباره « محمد تقی » نام می گذارد، و بدینسان نام آیت الله بهجت مشخص می گردد.*
---


سواي از کل خاطره که با شيريني تمام از يکي از نزديکان آقا نقل شده من خودم به شخصه عاشق اون بخشي ام که محمد تقي اول ميفته توي حوض و ميميره!



*نقل از پايگاه اينترنتي آیت الله العظمی محمد بهجت فومنی حفظه الله.







.


........................................................................................

Friday, July 28, 2006



به"جيمز وهاب زاده" و "فرخ جويس":


و اين قول و آن درس،
و آرمانِ گريسته و نشئه،
گبر و سترون.
اين قول و آن درس،
اساس ستمکده فرعونيان لخت و لال اند...




,Wo, Egal wo
,Woanders
,war mein größter Wunsch
.geboren zu werden
,Eagl wo
,Woanders
...als dieses stinkende verfluchte Land



.



........................................................................................

Tuesday, July 11, 2006



ای شير سنگی ,
ای تو چنين واژگونه بخت ,
ای سنگ سرد سخت
همدرد تو
منم.
من نيز در مصيبت تو
گريه مي‏كنم .






.


........................................................................................

Friday, June 23, 2006



خسته شدم از اين همه آدم تقلبي, از اين همه بيچارگي و بي شعوري, از اين همه نوشته هاي تخمي قلابي که خروار خروار صادر ميکنم و آشغال ترين هاشون رو زر و زيور ميدم و ميذارم تو اين وبلاگ تقلبي.
همه چيز بوي خرفتي و روزمرگي گرفته. بوي "حصير پوسيده و ناخوشي هاي قديمي".
کجاس اون شعور ناب و شکوفايي ذهن که اين همه حجم مزخرف رو به دريوزگي وادار کنه؟ تف به اين عقب موندگي, که آدم رو, که مي خواد به هم بريزه تمام اين ساختارهاي تقلبي رو, به اين پفيوزي ميکشونه و به اين زندگي تخماتيک, که بشيني يه گوشه دنيا و اراجيف بريزي رو صفحه منيتور.
بشيني داستان جنده خونه بنويسي. اينقده هم ذات پنداري کني, که انگاري داري به ارگاسم مي رسي. بشيني تو قطار کس شعر هات رو چرک نويس پاک نويس کني.
اينها همش سخيف شدن مغزه, سخيف, به همين سادگي, يعني آدمي که با کس شعر حال ميکنه, يعني آدمي که کم آورده و نااميد شده. داره ليز ميخوره به سکوهاي پاييني; به ابتذال... غرغر و چس ناله هم که تا دلت بخواد, لابلاي قضيه مياد و فضا رو قشنگ, اريجينال جلوه ميده.
من خسته ام از اين حجم عقب موندگي, از اين حجم بي هويتي. نميخوام مثل احمق ها پرچم جهان وطني به دوش بگيرم, مثل کس خل ها, مديريت از راه دور کنم پروژه هاي فرهنگي کيراتوني تو مملکتم رو, يا مثل بز نگاه کنم و تخم هم نباشه که "بردگان و فرومايگان" چجوري "والاتباران" رو هر روز به بند ميکشن.
همه چيز دوباره شروع ميشه. به قول آقا اليوت, آغاز هميشه اونجاييه که ما اغلب پايان ميناميم.
من کر شدم از وحشتناکي صدايي, که به وسعت حنجره ام فرياد کشيدم. من بلند ميشم و پاک ميکنم دوباره خودم رو, از اين همه پيرامون عقب مونده و خرفت و کثيف و مبتذل, که دست انداخته به آستين من و حقيرانه به من التماس همراهي ميکنه.



.


........................................................................................

Tuesday, June 06, 2006



بعد گفت, سياست و مذهب دارن اين دنيا رو تباه ميکنن. گفت بعضي شبها ميبيني که چند تا ترکيه اي ميان اينجا, سن بالا, زن و بچه دار, يه کلاه کوچيک سفيدي هم رو سرشونه كه يعني مکه رفتن و هجا شدن. منظورش البته حاجي بود. بعد ميگفت, اينجا خوب من يه چند تا همکار دارم كه اونها هم مال ترکيه ان. يکي شون يه بار رفت جلو, پيش يکي از اين هجاها, گفت من خجالت ميکشم تو رو اينجا ميبينم. نخواستي لااقل اون کلاه رو از سرت ور داري؟ اگه ميشه, لطفا به ما نگو كه مي خواي امشب با ما بري تو تخت.
اومدم بلند شم كه سيگار و نوشيدنيم رو که روي يه ميز کوچيکي كنار تخت گذاشته بودم بردارم كه دستم رو گرفت و قوطي سيگارش رو باز کرد و گفت, ولش کن اون خيلي دوره, بيا از سيگارهاي من بکش.
همين طور خيره شده بودم به حرکت پيوسته لبهاش و داشتم با علاقه به حرفاش گوش مي كردم.سيگار رو که روشن کردم, هاله هاي گرم دور سرم بزرگ و بزرگتر شدن. فضا ولي, همون فضاي قبلي باقي مونده بود.
يه حس خوبي وجودم رو در بر گرفته بود. يه جايي انگار وسط صحبتهاش, گفت که رئيسش آدم خوبيه و اون هيچ مشکلي باهاش نداره. شايد هم همين حرفش بود که به اون احساس رقيق و غيرجدي, داشت پر و بال مي داد.
يه موقعي ديدم که سيگارم تموم شده و انگشت اشاره ام رو خم کردم و دارم صورتش رو نوازش ميکنم.
بلند شدم, رفتم کنار ميز کوچيک ايستادم و همه نوشيدني توي ليوان رو با يه جرعه سر کشيدم و شروع کردم به فارسي يه شعري رو زير لبم زمزمه کردن.
گفت, ايني که خوندي شعر بود؟
گفتم, آره.
گفت, باز هم جوينت داري؟
گفتم, نه.
برگشتم تو تخت و آروم چشمهام رو بستم و بقيه شعر رو زمزمه کردم. چشمهام رو که باز کردم, ديدم دستش رو گذاشته زير سرش و زل زده داره با لبخند, من رو نگاه ميکنه.
سفت بغلش کردم و بوسيدمش.
بهش گفتم تو يه آرامش بي نظيري به من ميدي. اون هم هيچي نگفت و فقط لبخند زد.
آروم از جام بلند شدم و شروع کردم لباس هام رو پوشيدن. گفتم, شاهزاده خانم, من دارم ميرم. گفت, چه حيف! باز هم پيش من ميايي؟ گفتم, آره خيلي حيفه, ولي فکر نميکنم ديگه بتونم ببينمت.

يه موسيقي آروم با ته مايه هاي يه تم شرقي, داشت از راديوي تاکسي پخش مي شد. خط نورهاي تند و نئوني دور و دورتر ميشدن و من توي راه, تا خود در هتل, تمام شعر رو چندين و چند بار, با پيش زمينه موزيکي که هر بار زيبا و زيبا تر مي شد, زمزمه کردم.





.


........................................................................................

Tuesday, May 23, 2006



من و دوستم با هم بوديم. بلكه هم که معشوقه ام بود. هر چي که بود, باورش سخت بود که تونستيم يارو دزده رو بگيريم .
من نشسته بودم روي سينه اش, بعد به دوسته , يا همون معشوقه , مي گفتم جيب هاي يارو رو خالي کن. اونم با فرزي تمام اين كار رو کرد. نگاه که کردم ديدم يه اسکناس کم ارزش تو دستشه با دو تا بليت که انگاري مال يه کنسرتي چيزي بود. معلوم نميکرد دقيقا ولي که چي باشه.
يه جوري اولش دردناک بود صحنه اش که يارو با اون همه دبدبه و کبکبه , هي تقلا مي كرد و دست و بال ميزد که از چنگ من در ره و بتونه اون اسکناس کم ارزشه رو پس بگيره. انگاري که كلي بهش احتياج داشته باشه.
يه نگاه به معشوقه کردم که يعني پس بده بهش اين چيزاش رو. يارو رو هم ول کردم و عين اين فيلمها شروع کردم نصيحت کردن که چرا آخه دزدي ميکني و اين حرفا. يارو رفت تو مايه هاي ندامت و اين چيزا و يه گوشه اي نشست و با يه حالت ناراحت کننده اي رو به من کرد و گفت: آره ميدونم چي ميگي خودم هم كلي ناراحتم از اين موضوع , يه دونه از سيگارهات ميدي من بپيچم.
نميدونم اين وسط معشوقه بود که منو صدا کرد يا چي شد که من يه سر کوتاهي صحنه رو ترک کردم که وقتي برگشتم ديدم يارو خارکسه نشسته و داره از سيگارخودش که يه چيز گرون قيمتي هم بود ميپيچه...




.


........................................................................................

Friday, November 11, 2005



اين پرفكسيونيسمت زده خار آرامش زندگيت رو يكي كرده...



.


........................................................................................

Friday, August 26, 2005



هيجان -محصول مطلق دنياي گذر به انسان شدن و رسيدن به خودآگاهي- در فرايند رو به رشد تکامل, کاهش پيدا ميکنه و اونقدر کم ميشه كه احساس غيبتش آنتروپي سيستم رو به ترس مياندازه. طوري که سيستم سعي ميکنه به طور مصنوعي خودش اون رو باز توليد کنه.
انسان مدرن در امواج خروشان, قايق سواري ميکنه يا از صخره ها بالا ميره.
رويايي از روزهاي غفلت و بي خبري در بهشت رو -قبل از رسيدن به خودآگاهي- با خودش مرور و هيجان رخت بربسته از دنياش رو هنوز جستجو ميکنه.
در ورزشهاي رزمي تا مرز جنون و تا اوج ناب شدن در ريشه هاي اجداديش فرو ميره.
او همچنان روند رو به رشد وابستگي مطلقش رو به ابزارهايي كه با خلق هر يک از اونها از توانايي هاي خودش "سلب-ابزاري" کرده, پس ميزنه و تاريخ پرحجمي رو كه در توارث ژنتيکي اش حک شده, مرور ميکنه...




.


........................................................................................

Wednesday, August 17, 2005



Wenn du glaubst, dass deine Abwesenheit meine
,Sehnsucht entfacht
.dann liegst du falsch

,Es ist deine Anwesenheit
!die so schmerzvoll ist

,Wie der Tiger im Käfig auf und ab geht
,und nicht befreit wird
so sehnt die Liebe zu Dir nach Befreiung
und bleibt doch immer in meinem Herzen
.eingesperrt







.



........................................................................................

Sunday, August 14, 2005



?Denkst Du, die Hose weiß, was sie besitzt
?Denkst Du, das Bett begreift seinen Schatz
,Denkst Du, die Zigarette bemerkt
?wie eifersüchtig ich auf sie bin
...







.



........................................................................................

Thursday, July 21, 2005



امروز ,
تمام روز بارون باريد.







.


........................................................................................

Monday, May 30, 2005



يه كتاب با قطع بزرگ بود,
ترجمه استادانه بهزاد‏‎ بركت ‌‏‎و‏‎ هرمز رياحي‌‏‎ ‏‎,كتابخونه مركزي ( كه البته فكر كنم مثل يه سري كتاباي ديگه, مثل در انتظار گودو توسط استاد بزرگ به سرقت رفت), توش اين چند خط رو نوشته بود:

سي پره چرخ در محور انبازند.
از تهي محور است,كه چرخ ميچرخد.

از رس آوندي ساز.
از تهيست سرشاري.

درها و دريچه هايي به اتاق بگشاي
از تهي اش اتاق را ثمر است .

فرزانه در پس ايستد,
هماره پيش است.

آنچه هست را سودي.
وانچه نيست را ثمري.

...


البته كه چيزي بيش از يك ترجمه مكانيكي و قلابي از شعر استاد بزرگ نيست.


.


........................................................................................

Friday, March 18, 2005



يه دفترچه حدودا ده پونزده برگيه که روي جلد آبيش نوشته:Mutter-Pass
يعني مثلا شناسنامه مادر شدن.
توي هر صفحه اش هم يه سري اطلاعات و يه مشت جدوله که بايد هر هفته معاينات پزشکي توش نوشته بشه. يه چند تا دونه عکس سياه سفيد شبيه راديولوژي هم روي صفحه اولش چسبونده شده که از روي مقايس بندي روش ميشه اندازه دقيق اون شي چند سانتيمتري رو حساب کرد.
پر واضحه که بدون ديدن اين چيزا حرفش رو باور نميکردم...
فهميدن اينکه اون شي چند سانتيمتري چند روزشه و دقيقا چه روزي فاتح يه نبرد تن به تن با ميليونها هم نوعش شده رو بايد مرهون تکنولوژي دونست.
اين هم که اون الان خيلي راحت سرش رو بلند ميکنه و با انگشتاش به سادگي حساب كتاب ميکنه و برات ثابت ميکنه که بچه مال يکي ديگه اس, اين رو هم مرهون اون جامعه اي بايد بود که اون تکنولوژيه اين شکليش کرده!
حالا تکنولوژيه جامعه رو اينجوري کرده يا جامعه اون رو , يا يکي ديگه يکي ديگه رو , من راستش دقيقش رو نميدونم!
فقط معلومه که يکي اين وسط, شرط عقل و احتياط رو رعايت نكرده...




.


........................................................................................

Friday, February 25, 2005



تقريبا يه سال پيش بود.
بهم مي گفت يکي از شبهايي که " آنقدر مستم که از چشمم شراب آيد برون" وقتي داشتم لخ لخ به طرف خونه برميگشتم, يه تخت دونفره کنار خيابون ديدم و تو اون حال و روز گذاشتمش رو کولم و تا توي خونه آوردمش...
ولي خب,
با اينکه خودش هم اعتراف مي كرد که عينک زدن سواد نمياره, ولي من هنوز هم فکر ميکنم که تخت دو نفره داشتن يه چيزايي مياره...



.


........................................................................................

Monday, February 21, 2005



هيچ کس باور نميکرد.
هيچ کس نميخواست باور کنه.
من خيلي راحت مي تونستم چشام رو ببندم و در حالي كه روي زمين چمباتمه زده بودم آروم آروم از رو زمين بلند شم.
نه , نه , اصلاً اينجوري نبود.
اولش بايد بدو بدو راه مي رفتم , يه حالتي شبيه به دور خيز,
بعدش به اون حالت نشسته در ميومدم و تو فاصله کوتاهي از زمين پرواز مي كردم.
با همه دلهره و اضطرابي که هر لحظه از فرود اومدن داشتم.
با چشماي بسته اي که توش يه دنيا تمرکز بود.
...
محشرترين قسمتش موقعي بود که باد ميومد و اونوقت من با چنان سرعتي همه کوچه هاي کودکيم رو پرواز مي كردم كه سر تا پا برام هيجان بود.
توي اون لحظه ها همه معادلات فيزيکي رو تو ذهنم مرور مي كردم و دونه دونشون رو با يک دنيا حس پرسشگر نقض مي كردم.
هيچ کس باورش نميشد.
هيچ کس نميخواست باور کنه.



.


........................................................................................

Thursday, February 03, 2005



تمام راه رفت داري خودت رو سرزنش ميکني,
همش داري به خودت گير ميدي,
به خودت فحش ميدي که چرا فقط يه کاندوم تو جيبت گذاشتي و راه افتادي...

دخترک زير پتو خوابيده,
يه جوري که مثلا سرما خورده انگاري, بي حوصله,
وقتي که جابجا ميشه که سيگار رو از پشت پنجره برداره,
ميفهمم که لخته,
لخت, همونجوري که به دنيا اومده...

به دوردستها خيره شدي,
ترموا هر چند دقيقه يه بار نگه ميداره,
و تو يه جوري که مثلا سردته دستت رو تو جيبت کردي
و داري با پوشش نوي کاندوم توي جيبت بازي ميکني,
نو ,مثل همون روزي که از داروخانه خريده شده بود ...







........................................................................................

Wednesday, February 02, 2005



يه جوري که مثلا کلي شاکيه انگار, شروع به خرخر کردن ميکنه آخرش.
يه چي تو مايه هاي بدون تو هرگز و اين حرفا.
حسابش رو که بکني ميبيني اين خرخر کردن يه ماشين قهوه که آبش تموم شده نيست, که تو رو دوباره به نوشتن وا ميداره بلکه اين صفحه جديد باحاله اس که تو رو از شر اون روش تخمي فارسي نوشتنت خلاص کرده و ديگه لازم نيست بري, کليک! کليک! روي صفحيه مونيتور نجاري کني.
نجاري نه احمق, حجاري!
...




........................................................................................

Monday, December 20, 2004



آه...
"اي حيوان انسان نام,
اي حيوان شرمگين و هراسان از خويش
افتاده در بند دولت براي رام شدن
اي مخترع "عذاب وجدان"
چسبيده به پيش انگاره ي دين براي شكنجه كردن خويش به هولناكترين اوج شدت..." *

آه...اي حيوان انسان نام,
اين حس خداپرستي و خودمحوريت منو كشته!



*از فرمايشات عمو فريدريش عزيز





........................................................................................

Monday, December 13, 2004



ديشب بعد از مهماني آخر سال در حاليکه هر دو تاشون مست مست بودند، مردک هيز آلماني دست بزرگترين عشق زندگيم رو گرفت و باهم ديگر به خونه اون رفتند و شب با هم خوابيدن ...
نمي دونم احساس الانم بعد از فهميدن اين موضوع چيه ؟
يعني نمي تونم تفسيرش کنم .
اين که مدتهاست از آن روزهاي پروازهاي بلندمون مي گذره ، چه نقشي مي تونه داشته باشه ؟ در حاليکه من فهميدم همون موقع ها هم با هم مي رفتن و مي خوابيدن.
اين که واقعيت امروز همون واقعيت اون روزه ، بايد تاثير مستقيم ذهني يکساني در هردوحالت براي من داشته باشه ، با اين تفاوت که من اون موقع اين رو نمي دونستم و به همين خاطر شرايط ذهني ام با الان متفاوت بود.
اين همون چيزيه که باعث مي شه مجموع عوامل موجودي که در ذهن تو از "يک واقعيت"يک تصوير خلق مي کنن ، با وجود تفاوتهاشون تو برهه هاي زماني مختلف "يک تصوير يکسان" خلق کنن !







........................................................................................

Friday, December 03, 2004



سرت رو كه بلند ميكني تا از پشت پنجره نگاه دقيق بندازي به ماشين هاي خاكبرداري پشت ساختمون محل كارت, نشون ميده هنوز هم چيزايي هستن كه با فراغ بال نگاشون ميكني و توجهت رو جلب ميكنن...
اين خود خود زندگيه كه باز هم منو شيفته خودش كرده.



........................................................................................

Thursday, October 28, 2004



و چشمانت راز آتش بود...







........................................................................................

Friday, October 01, 2004



و چشمانت راز آتش است....






........................................................................................

Tuesday, August 31, 2004



سكوت,
گرمترين پاسخ كوه است
به
خاموشي من...







........................................................................................

Tuesday, July 13, 2004



اصولا,
حجم تنهايي رو هم كه داري ...







........................................................................................

Tuesday, June 15, 2004



عمر عشق جاودانه مون درست به اندازه عمر كفش كتوني بود كه اوندفعه كه با هم مسافرت رفته بوديم روز تولدم بهم هديه دادي.
البته اين دومي رو ديروز وقتي كه توي قطار داشتم به روبروييم نگاه ميكردم فهميدم.اون هم از اينكه اون به كتوني هام زل زده بود.
همون كتوني هايي كه اوندفعه كه با هم مسافرت رفته بوديم روز تولدم بهم هديه دادي و من كلي دوسشون داشتم و الان ديگه از پشت پاره شدن و عمرشون تموم شده.
درست مثل عشق جاودانه من و تو...






........................................................................................

Home